سرودها، ستاره ها (1)

بیاد: زهرا كاظمی 

م . وحیدی

 

شب بود. ماه  میان ابرهای خاكستری و تیره گم شده بود. برف می بارید. سرد بود. همه چیز یخ زده بود. برفدانه ها، در غبار و باد،  چند ضلعی و ستاره ای شكل، رقص كنان پایین می آمدند. افق پیدا نبود. دار و درختان وباغچه های بزرگ پر چمن، در زیر بارش برف  مدفون شده و شب و سرما و غبار و مه، درهم آمیخته بودند. بادی تند می وزید و شاخه های بلند درختان چنار و افراها را به شیشه های ساختمانها می كوبید و دیوانه وار، شیون می كشید. هراز چندی، طنین نعره جغدی گرسنه و  وحشت زده، كه سراسیمه به دنبال طعمه ای از این سو به آن سو پر می كشید، بر هراس و اضطراب  شب می افزود .

در داخل راهروی یكی از ساختمانها، كسی را روی زمین می كشیدند و دشنام می  دادند. صدای نفس نفس زدنهای پی در پی می آمد. ناگهان در اتاقی باز شد و دو پاسدار درشت اندام، كه یكی شان پیراهن شخصی پوشیده و سر و وضع بهم ریخته تری داشت زنی میانسال را كشان كشان آوردند تو و جلو میز قاضی شرع ، رو صندلی نشاندند و خودشان نیز، این طرف و آن طرف زندانی نشستند.

اتاق گرم و مطبوع و سكرآور و روشنایی آن به اندازه بود. پرده های پنجره ها كشیده شده و صاف و بدون چروك و ساعت دیواری آونگ دار، نزدیك نیمه شب را نشان می داد. قاضی با عبا و عمامه مشكی و چهره ای عبوس و درهم، روی صندلی چرخدارش لمیده و كاغذی را دردست مطالعه می كرد. صدای تیك تاك ساعت، بر سكوت اتاق غلبه می كرد.

قاضی حدود شصت ساله می نمود و جای مهر نماز، بر پیشانی اش حك شده بود. روی میزش یك جلد كتاب قرآن، تعدادی پوشه و پرونده، چند كتاب قطور مذهبی، ظرفی از قلم و خودنویس و جوهر، یك زیر سیگاری بلور كه تا نیمه آن فیلتر سیگار پر شده بود و كنار دستش پرچم برافراشته ایران، با میله و پایه برنجی و  قاب عكس كوچكی از تصویر اخموی خمینی، تو چشم می خورد.

روی پیراهن شهری پاسداری كه نشسته بود، چند قطره خون خشكیده بود. پاسدار دیگر چشمبندِ زن را كه از روی چادر بسته شده بود زا باز كرد و چپاند كف دستــــهای بی حس او. لحظه ای چشمان زندانی در برابر نور واكنش نشان دادند اما چند ثانیه بعد با محیط منطبق و آرام گرفتند. چهره زن بی حالت و پلكهاش نیمه بسته بودند. او قـــــادر نبود چادری كه بزور سرش كرده بودند را جمع و جور كند و بخشهایی از پیراهن اش كه پاره شده بود پیدا بود. روی سر و صورت و دستهای زن جای سالمی دیده نمی شد و تقــــریبا همه جای بدن اش زخمی و ورم كرده و كبود بودند. پانسمان بینی و بالای ابروان او خونی و پشت دستها و روی گونه راست اش با آتش سیگار سوزانده شده بود. ناخن انگشت دست چپ اش كشیده شده و گوشت و پوست آن به شكل چندش آوری چروكیده و آویزان بود.

قاضی روی صندلی اش  تكانی خورد، نفس بلندی كشید و كاغذی را كه دست اش بود همراه با عینك خود روی میز گذاشت. ساعت دیواری دوازده بار نواخت و ساكت شد. بیرون هوا همچنان نا آرام  بود و گاه سر و صدای باد از داخل شنیده می شد و حواس را متوجه خود می كرد. آخوند با چشمان دریده و نافذش به صورت و اندام زن خیره شد و بعد زیرلب با خود غرید و كلمات نامفهومی ادا كرد، اما او تلاش می کرد تا خود را خونسرد و آرام  نشان دهد. تك سرفه ای كرد و در همان حال عمامه اش را از روی پیشانی اش كمی عقب داد. سیگاری از جیب لباده اش در آورد و ناشیانه آن را، با فندك طلایی اش روشن كرد و به لب گرفــــت. سپس به پشتی صندلی اش تكیه داد و با پكی عمیق دوباره به چهره زن زل زد. زندانی تعادل نداشت و بی اختیار به این ور و آن ور خم می شد و یك بار نزدیك بود از روی صندلی سقوط كند كــــــه پاسدارها بلافاصله از پهلوها فشارش دادند و او را سرجای اش نشاندند. قاضی پك دیگــــری به

سیگارش زد و دود آنرا با لذت بیرون فرستاد و ........(ادامه دارد)

 

بازگشت به صفحه اول

بازگشت به صفحه نبرد خلق