سرمقاله ......

 

غرب در چرخه باطل جنگ دوپهلو با بُنیادگرایی اسلامی

 

منصور امان

 

حمله های تروریستی پاریس بار دیگر پُرسش پیرامون راهکار رویارویی موثر با بُنیادگرایی اسلامی که چونان ویروسی مُهاجم سراسر منطقه خاورمیانه را در برگرفته دُرُشت نمایی کرده است. بیشتر از یک سال پس از آغاز حمله های هوایی ایالات متحده و همپیمانانش به "حُکومت اسلامی" (داعش) در عراق، گروه مزبور همچنان به پیشروی خود در این کشور و نیز سوریه ادامه می دهد. با وجود این ناکامی، آقای اولاند، رییس جمهور فرانسه، هیچ راه حل بهتری از پیوستن به این کمپین ناکارا و افزودن چند هواپیمای دیگر به آن ندارد. او اعلام کرده است که "فرانسه در جنگ بسر می برد" و حال آنکه دستگاههای امنیتی اش اذعان دارند که دستکم نیمی از مُهاجمان 13 نوامبر پاریس، فرانسوی بوده اند. این واقعیت اما مانع از آن نشده که الیزه برای پی ریزی یک اتحاد نظامی متشکل از اروپا، آمریکا و روسیه و سفت کردن پای راه حلهای تک جانبه آستینها را بالا نزند.

 

بستر سازی برای تجزیه فرقه ای

به خوبی مُمکن است رویکرد دولت فرانسه تا اندازه ای پوپولیستی با چاشنی انتقامجویی باشد، اما در متن آن خطوط یک سیاست محوری در برابر بُحران سوریه و بُنیادگرایی اسلامی را نیز می توان بازشناخت؛ یک سیاست ناهمگون که استراتژی غرب در مجموع را تعیین کرده است و مُهمترین ویژگی آن حرکت افتان و خیزان در پس رویدادها و تمایُل نداشتن به برخورد پایه ای با بُحران است.

در طول دوره ای که داعش به "حُکومت اسلامی" فرا رویید و توانست یک سوم خاک عراق و بخشهای وسیعی از سوریه را به اشغال درآورد، واکُنش آمریکا و اُروپا از سطح اقدامات نمادین فراتر نرفت. این در حالی بود که گروههای بُنیادگرای اسلامی و در راس آنها داعش، به گونه پیوسته و آشکار در حال تقویت شدن بودند. غرب با سیاست مُتناقض خود در برابر آقایان نوری المالکی و بشار اسد، به گونه غیرمُستقیم نقش مُهمی در پیشروی این فرآیند و سربازگیری برای بُنیادگرایان ایفا کرد.

هنگامی که آقای نوری المالکی، یک سیاستمدار فاسد و وابسته به رژیم مُلاها، بی درنگ پس از دستیابی به پُست نخُست وزیری در سال 2010، پروسه حذف و تصفیه نیروهای سکولار و اقلیت سُنی را با شدت بیشتری به پیش برد، ایالات مُتحده و مُتحدانش که عراق را همچنان در اشغال داشتند، نقشی فراتر از تماشاچی ایفا نکردند. آنها پیشتر نیز شاهدان خاموش کنار زدن حزب برنده انتخابات، جریان سکولار "عراقیه"، و بیرون کشیده شدن آقای مالکی در جریان مُعاملات مشکوک بین احزاب شیعی عراقی و حاکمان ایران شده بودند.

رویکرد مُنفعلانه آمریکا و پُشتیبانانش به سرنوشت سیاسی عراق، ریشه در تغییر سیاست کاخ سفید در منطقه داشت که ناتوان از حل بُحرانهایی که پدید آورده بود، تلاش می کرد به آهستگی پای خود را از هَچَل عراق، افغانستان و فلسطین بیرون بکشد. برای تامین این هدف واشنگتُن حاضر بود به گونه پراگماتیستی با شیطان هم مُتحد شود. این طبقه بندی، نیروهای ارتجاعی شیعه عراقی را که مورد پُشتیبانی رژیم ولایت فقیه هم بودند، به گُزینه مناسبی بدل می ساخت.

روند تجزیه فرقه ای جامعه عراق با باز شدن دست آقای مالکی و پُشتیبان خارجی اش، شتابی مهار ناپذیر یافت. در یک فاصله زمانی به نسبت کوتاه، رویارویی با مُخالفان، اقلیت سُنی و در یک کلام همه بخشهای "غیر خودی" جامعه، از ترورهای پراکنده و سرکوب مقطعی و جُداگانه به سرکوب سیستماتیک و حذف بی وقفه فراز یافت. در نبود چارچوبهای دموکراتیک رقابت سیاسی و حضور سد قهر عُریان دولتی در برابر بیان مُسالمت آمیز مطالبات، این رویکرد به جایی جُز ژرفش شکافهای موجود و در راس آن، شکاف قهرآمیز فرقه های مذهبی نمی توانست ختم شود. رژیم جمهوری اسلامی فعالانه به این روند یاری می رساند تا در نقش پُشتیبان و پدرخوانده، منافع سیاسی این درگیری خونین را به جیب واریز کند.

بُنیادگرایی سُنی به نیروی این موج به جُنبش درآمد و گام به گام تقویت گردید. کاخ سفید زمانی به اندیشه یک راه حل سیاسی برای جلوگیری از این تحول افتاد که دیگر دیر شده بود و داعش در موصل حُکم می راند.

 

تکرار تجربه عراق در سوریه

در برابر سوریه نیز غرب با خاموش ماندن در برابر سرکوب خونین جُنبش مُسالمت آمیز مردم سوریه علیه رژیم اسدها، زمان مناسب برای پشتیبانی از یک راه حل سیاسی را از دست داد. جنگ خونینی که پس از ساکت کردن وحشیانه صدای اعتراض در خیابانهای درعا و دمشق در گرفت، انتقال ناگُزیر کشمکش از پروسه های سیاسی به درگیری نظامی را مُهر می کرد.

با این وجود، حتی در این بُرش زمانی نیز امکان جلوگیری از فروپاشی سوریه و تبدیل آن به میدان جنگ فرقه های مذهبی و دولتهای خارجی وجود داشت، اگر غرب به گونه جدی مانع ورود رژیم جمهوری اسلامی به درگیریهای داخلی سوریه می شد. آمریکا و اُروپا این امکان را نیز سوزاندند و اجازه دادند این رژیم بُنیادگرای شیعه با حُضور فعال در سوریه به رویارویی دیکتاتوری اسد و مُخالفان بُعد فرقه ای داده و ویروس شیعه سُنی را به آن تزریق کند. از این پس صف بندی نیروها در سوریه نه با مُخالفان و حُکومت، بلکه شیعه های علوی و پُشتیبانان ایرانی، لُبنانی و عراقی آنها در یکطرف و سُنیها از همه کشورهای مُسلمان دیگر در طرف مُقابل مُتمایز می شد.

به همان میزان که آقای اسد و همدستان اش سوریه را به هرج و مرج بیشتر می کشاندند، زمین برای سرازیر شدن بُنیادگرایان سُنی از هر سو و به ویژه از عراق به سمت این کشور هموار تر می گردید. اما این هنوز نُقطه اوج بُحران سوریه را تشکیل نمی داد.

به موازات مُداخله گری نظامی جمهوری اسلامی در این کشور، دولتهای موثر عربی مانند عربستان و قطر نیز در رقابت با آن و برای مهار نفوذ مُلاها، جبهه خود در این میدان را گشودند و به این ترتیب سوریه افزون بر دست به گریبان شدن با یک درگیری ویرانگر و وحشیانه فرقه ای، در کام شُعله های آتش جنگ نیابتی نیز فرو رفت.  

آمریکا و مُتحدان اروپایی اش در تمام طول این دوره نیز کنار نشسته و همچون تجربه فروپاشی فرقه ای عراق و تقویت بُنیادگرایی مذهبی، شاهد شکل گیری صف بندیهای جدیدی بودند که بیش از همه درونمایه تروریستی، عصر حجری و ضد انسانی داشتند و همگی اُلگوی رژیم بُنیادگرای حاکم بر ایران، یعنی پروژه ایدیولوژیک دولت سازی به وسیله حاکمیت ترور را در برابر نهاده بودند.

تنها با قُدرت گیری نیروهای بُنیادگرای سُنی و رسیدن به توازُن جنگی با رژیم اسد و مُتحدانش بود که غرب سرانجام یک راهکار سیاسی را در دستور گذاشت و آن ارتقا دادن انفعال در برابر حُکومت سوریه و رژیم مُلاها به سیاست رسمی بر مبنای استفاده پراگماتیستی از آقای اسد و نیروهایی که کنار وی قرار داشتند، برای مهار و جلوگیری از قُدرت گرفتن بیشتر بُنیادگرایان سُنی بود.

در سال 2013، زمانی که حاکمان سوریه "خط قرمز" آقای اوباما مبنی بر استفاده از جنگ افزار شیمایی را نادیده گرفتند و با هیچ واکُنشی از جانب واشنگتُن روبرو نشدند، زاویه های پنهان راهکار سیاسی آمریکا به روشنی در برابر چشم قرار گرفت. آقای اوباما شانه بالا می انداخت: "گرچه مُسلم است که در سوریه از سلاح شیمیایی استفاده شده، اما روشن نیست که چه کسی این کار را انجام داده است."

رژیم اسد و مُتحدانش پیام کاخ سفید را دریافت کردند: بقای آنها در گرو موجودیت بُنیادگرایان و گانگسترهای سُنی بود. این به مفهوم گُسترش اتحاد تاکتیکی با داعش بود که حاکمان سوریه و "مُستشاران" ایرانی آنها تاکنون با هدف سرکوب نیروهای اپوزیسیون سکولار بدان توسُل جسته بودند. اینک جایگاه داعش نزد آنها به عُنوان یک کارت برنده و تضمین امنیتی فراز یافته بود.

 

با جمهوری اسلامی علیه حکومت اسلامی

اشغال موصل، به ظاهر می بایست نُقطه پایان سیاست غرب در بازی با کارت بُنیادگرایی اسلامی باشد، در عمل اما اینگونه نبود. اکنون نوبت به بازی با کارت بُنیادگرایان شیعی رسیده بود که در برابر حُکومت اسلامی (داعش) روی میز گذاشته می شد. این سیاست اگرچه سدی در مُقابل حُکومت اسلامی ایجاد می کرد، همزمان اما منافع سرشاری نیز برای  رژیم مُلاها، یک فاکتور اصلی بُحران منطقه، در بر داشت. آنها اکنون می توانستند با دست باز به سربازگیری از شیعیان عراقی بپردازند، آنها را بسیج و سازماندهی کنند و شکاف فرقه ای در جامعه عراق را به سود خویش هر چه بیشتر ژرفش بخشند.

به موازات آن، بُنیادگرایان تهران، در موقعیتی رویایی برای تجهیز نیروهای وابسته و شُعبه های بومی اُرگانهای نظامی و امنیتی خویش قرار گرفتند. برای نخستین بار از هنگام اشغال عراق در سال 2003 (1381)، رژیم مُلاها مُداخله خود در عراق را آشکارا به نمایش می گذاشت. در این راستا، دستگاه تبلیغاتی آنها نیز با هدف رسمیت دادن به حُضور نیروهای رژیم در عراق و تاکید بر مورد توافُق قرار داشتن آن، سیرک مُصوری را با هُنرنمایی سرکرده تحت تعقیب واحد تروریستی سپاه پاسداران به راه انداخت. 

زیر پوشش هوایی ایالات متحده و مُتحدان آن، نیروهای دست چین شده از میان عقب مانده ترین بخشهای جامعه عراق، تحت پرچم بُنیادگرایی شیعی به رویارویی با بُنیادگرایان سُنی پرداختند؛ دو نیرویی که ستیز آنها به دلیل اشتراک در سرچشمه و ماهیت، فقط می تواند یکدیگر را تقویت کند. پیش از این غرب هر بُحرانی را که در منطقه به دست تدبیر گرفت، تنها توانست آن را تشدید کند. کوبیدن و هموار کردن مسیر بُنیادگرایی وابسته رژیم مُلاها تایید دیگری بر این قاعده است.

 

برآمد

نغمه هایی که در واکُنش به کُشتار پاریس بی هیچ گفت وگو توسُل به اقدام نظامی را پیش می کشند، در حقیقت راه گریز از اقدام واقعی علیه بُنیادگرایی اسلامی را نشان می دهند و به این اعتبار، ادامه وضعیت موجود را فرا می خوانند.

آقای اولاند که این روزها به یکی از پُشتیبانان سرسخت راهکار توپ و تانک و جت تبدیل شده است، همزمان تشکیل یک ائتلاف در سوریه برای جنگ با حُکومت اسلامی را تبلیغ می کند. دستکم بعد از تاکتیک آمریکا در به کار گرفتن بُنیادگرایان شیعه در عراق برای پرهیز از وارد کردن نیروی زمینی خود به درگیریها، حدس اینکه منظور آقای اولاند از ائتلاف چیست، چندان دُشوار نخواهد بود.

از راستهای افراطی تا راستهای قابل مُعاشرت یا در قُدرت در آمریکا و اُروپا که تابلوی راهکار جنگی را بر سر دست گرفته اند، جُملگی آنها همزمان تاکید دارند که این راه حل برای موفقیت نیاز دارد که با نزدیکی به روسیه و رژیم اسدها عُمق داده شود.   

گلوله هایی که بر شهروندان پاریس باریدن گرفت، از همان موضعی شلیک می شود که غیرنظامیان زندان لیبرتی به موشک بسته شدند. برای مبارزه با تروریسم و بُنیادگرایی اسلامی دیدن پیوندی که بین این دو رویداد وجود دارد، ضروری و اجتناب ناپذیر است. یک راه حل جُداگانه و گُزینش شده فرقه ای وجود ندارد. هر راهکاری در این جهت که دارای مرزبندی سیاسی روشن و بدون سووتفاهُم با ارتجاع اسلامی نباشد و نتواند چشم اندازهای پسا بُنیادگرایی را تصور کند، فقط چرخه جهنمی جنگ، ترور و بربریت را تداوم می بخشد.

 

منبع: نبردخلق شماره 365، یکشنبه اول آذر 1394 - 22 نوامبر 2015

بازگشت به نبردخلق

بازگشت به صفحه اول