سرودها، ستاره ها (قسمت آخر)

 

بیاد: زهرا كاظمی 

م . وحیدی

 

ـ خب خانوم !...باشه! حالا اشتباه كردی و این عكسها را گرفتی، به ماهم اطلاع ندادی، برادران ماهم دیر متوجه شدند و به سراغت آمدند، ولی چی می شد می آمدی اینجا دو تا عكس هم از ما می گرفتی؟!  دنیا به آخر می رسید؟ ... نه والله به خدا!

پاسدارها نیشِشان تا بنا گوش باز شد. انگار منتظر چنین فرصتی بودند تا عرض اندامی كنند. آنكه لباس فرم پوشیده بود با لبخند مصنوعی گفت: اگه می آمد در می زد می گفت می خوام بیام اینجا دو تا عكس ازتون بگیرم، به خدا والله خودم در را به روش باز می كردم، ولی نیامدكه...

آخوند با توجه به حرف پاسدار، ادامـــــــه داد: اشتباهت همین جا بود خانوم! می آمدی سوال می كردی! برفرض می گفتیم نمی شه، می رفتی! عوضش دیگه دچـــار اینهمه دردسر نمی شدی، وگرنه ما كه آدمهای بدی نیستیم. اتفاقاً  اهل همه چیز هم هستیم. اهل هر فرقه ای كه تو دلت بخواد، پولدار نیستیم كه هستیم، خوش تیپ نیستیم كه هستیم، تودل برو نیستیم كه هستیم، اهل گشت و گذار و دَدَر رفتن نیستیم كه هستیم... خلاصــــه همه آن چیزهایی كه تو پیش این و آن دنبالش بودی، ما خوبان همه را یك جا داشتیم...و زد زیر خنده و  رو به پاسدار ها گفت: تو رو خدا برادران دروغ می گویم؟

پاسداری كه پیراهن شهری پوشیده بود، با شنیدن این حرفها، انگار كه قند تو دلش آب شده باشد با لبخند زوركی گفت: اختیار دارید حاج آقا! بهتر از شما كی اهل دل باشه، اهل صفا باشه، تو هیچ كجای دنیا پیدا نمی شه. ایشالله پا بده با هم یه گشت و گذاری بریم!

پاسدار دیگر گفت: منهم همین را می خواستم بگم حاج آقا!  ...اصلا گشت وگذار و شادی و لذت با شما معنی پیدا می كنه! بقیه چیزها كه  ارزشی نداره! 

دست و پای زن می لرزید، تشتج گرفته بود، احساس می كرد بدنش یخ زده است. قاضی در حالی كه زیر چشمی به زن نگاه می كرد، خاكستر سیگارش را تو زیر سیگاری تكان داد و گفت: ادا در نیار! داریم باهات حرف می زنیم.   

پاسداری كه پیراهن شخصی پوشیده بود ، گفت: حاج آقا این طوری نیگاش نكن! فیلم بازی می كنه!  تو اتاق تعزیر قهرمان بازی درمیاره! آنجا یه چهره دیگه ای داره! همه برادران را از نفس انداخته! خیلی سرسخته، مثه آهن می مونه! تازه چند روزه لب به آب و غذا هم نزده.

 

قاضی گفت: هوووم م م ...یعنی اعتصاب غذا كرده...ها! اشكالی نداره! بگذارید زودتر بمیره! اصلا اگر آب و غذا هم خواست بهش ندین! حیفه نانه، و رو به زندانی گفت: ببین خانوم قهرمان! بنده وقت اضافی ندارم اینجا بشینم تا صبح  تو را نگاه كنم!...دیگه غیر قابل تحمل شدی! با این وجود من صدات كردم كه كمكت كنم، حرف اصلی ام این بوده و هست كه تو هنوز می توانی سالهای سال زندگی كنی! بنابراین بیا به خودت و خانواده ات رحم كن و دست از این خیره سَریهات بردار! اسلام دین رحمت و محبته، دین بخششه، توبه كن و از خدا طلب مغفرت كن! به این امید كه بری سر خونه و زندگی ات و دنیای تازه ای را شروع كنی، بنده این فرصت را به شما می دهم، این دیگر تو هستی كه باید انتخاب كنی، این كارها را هم كنار بگذار! توصیه من اینست كه با هوشیاری از این موقعیت استثنایی استفاده كنی، بنده حكم آزادی شما  را امضا  می كنم. دیشب هم با وزیر ارشاد مفصل صحبت كردم...قرار شد یك كار عكاسی و خبرنگاری هم بهت بدهند كه حقوق و مزایای بسیارخوبی داره، بالاخره شما تو این كار سالها تجربه داری و می تونی مفید باشی، انسان تحصیلكرده و باهوشی هم كه هستی، به نظرم حیفه بقیه عمرت را اینجا هدر بدی، آرتیست بازی و ماجراجویی مال شما نیست! مال جوانتر هاست، مال پسربچه های مدرسه ایست. روز اول هم كه آمدی باهات صحبت كردم ولی گوش نكردی! من خوبی تو را می خوام، علی ایها الحال، گذشــــته هر چه بوده گذشته، فراموشش كن! ...

 

قاضی حرفش را قطع كرد. آخرین پك را به سیگارش زد و آن را تو زیر  سیــــگاری فشرد و بعد كاغذ و قلمی گذاشت جلو زندانی و ادامه داد: شما فقط كافیه اینجا دو خط بنویسی كه من كارهای قبلی ام را دیگر تكرار نمی كنم و از مسئولین نظام می خـــواهم مرا ببخشند و چند كلمه اینطوری كه خودت بهتر بلدی، دیگه من وارد ریز  موضوع نمی شم، ممكنه برادران برای گرفتن یك مصاحبه چند دقیقه ای هم پیشت بیان، اشكالی نداره، قبول كن! به نفعته.

قاضی لمید رو صندلی اش و گفت: خب، بسم الله! و خیره به زن منتظر ماند.

  

پاسدارها گاه به قاضی و گاه به زندانی نگاه می كردند. توفان شیشه ها و پنجره ها را می لرزاند و شاخه های خیس درختان را بر آن می كوبید. باد تند از درز پنجــــــره ها به درون می وزید و لبه پرده ها را تكان می داد و نظم و صافی آنها را بهم می زد. ثانیه ها به كندی می گذشت.

پاسدار لباس شهری كه دید زندانی هیچ واكنشی از خود نشان نمی دهد، رو به او گفت: بنویس!...بنویس خودتو راحت كن! حاج آقا خیلی هواتو داره! ...خیلی برات مایه گذاشته! ...هیچ حاكم شرعی تا حالا اینقدر برای كسی مایه نگذاشته! ...

پس از چند دقیقه، آن یكی پاسدار، نامطمئن و بی حوصله گفت: من كه چشمم  آب نمی خوره!...كسی كه تاحالا یه قدم نیامده، از این به بعدش هم نمی یاد...

آن یكی پاسدار  گفت: نه بابا می نویسه، خودش می دونه این به نفعشه! و صورتش را رو به زندانی كرد و گفت: ببین، اگه چیزی را كه حاج آقا می خواد بنویسی، همین الان خودم با ماشیـــنم می رسونمت خونتون، ... به خدا والله.

 

قاضی با كسالت و فرسودگی رو به زن گفت: چی شد؟ نمی خواهی سُكُوتِتو بشكنی؟ نمی خواهی چیزی را تغیـــیر بدی؟ می خواهی همان ملحد و مفسدی  كه بودی باقی بمانی...ها؟! نمی خواهی آدم بشی؟...می خوای به همان كارهای ضد انقلابیت ادامه بدی...؟!

آنگاه نگاهی به ساعت دیواری انداخت و افزود: خب صبح شد، دیگه وقت تمامه!...بایـــد برم برای نماز!...بنده تلاش كردم در این فاصـــــله كمكت كنم، ولی  خودت نخواستی، خدایا خودت شاهد باش كه خودش نخواست. حالا برو همان گوشه سلول تنگ و تاریكت بمیر! تو لیاقت زندگی نداری، من آینده خوبی را  برات در نظر گرفته بودم ولی خودت به آن پشت پا زدی و در حالی كه عبا و عمامه اش را جمع وجور می كــــرد، از  رو صندلی بلند شد و گفت: ببریدش!...ببریدش آقا!..دیگه نمی خوام این عجوزه را  ببینم.

پاسدارها از جا بلند شدند و چشمبند زندانی كه برزمین افتاده بود را برداشته و مجدداً از روی چادر برچشمهای او بستند. زن بیهوش بود و نمی توانســــت روی پاهایش بایستد. پاسدارها دستهای او را از دو طرف بر پشت گردنشان انداخته و كشان كشان او را حمل كردند.

اما هنوز از اتاق خارج نشده بودند كه قاضی با صدای بلند گفت: به بازجوش بگید كار را تمام كنه، تا حالا زیادی زنده مانده، ببریدش آقا!...ببریدش!....

منبع: نبردخلق 361، پنج شنبه اول مرداد 1394 (23 ژوییه 2015)

 

بازگشت به نبردخلق

بازگشت به صفحه اول